داستان کوتاه انتقام زن – ویبره

داستان کوتاه انتقام زن – داستان

داستان کوتاه انتقام زن
زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالک آپارتمانی که محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روی کاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: « لابد شوهرم است … »

ادامه خواندن داستان کوتاه انتقام زن – ویبره

داستان کوتاه عدل – ویبره

داستان کوتاه عدل – داستان

داستان کوتاه عدل
اسب درشکهای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی اش جابجا شده و از آن خون آمده بود.

ادامه خواندن داستان کوتاه عدل – ویبره

ماجرای دختر فراری که یک شب پیش یک طلبه ماند! – ویبره

ماجرای دختر فراری که یک شب پیش یک طلبه ماند! – داستان

ماجرای دختر فراری که یک شب پیش یک طلبه ماند!
شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.

ادامه خواندن ماجرای دختر فراری که یک شب پیش یک طلبه ماند! – ویبره

داستان دوست ۵دقیقه‌ای من!! – ویبره

داستان دوست ۵دقیقه‌ای من!! – داستان

داستان دوست 5دقیقه‌ای من!!
از مترو بیرون اومدم طبق معمول همیشه ماشین‌های زرد رنگی به نام تاکسی یه طرف در مترو ایستاده بود.

ادامه خواندن داستان دوست ۵دقیقه‌ای من!! – ویبره

داستان واقعی و زیبای دستان دعا کننده! – ویبره

داستان واقعی و زیبای دستان دعا کننده! – داستان

داستان واقعی و زیبای دستان دعا کننده!
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با ۱۸ فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی ۱۸ ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد.

ادامه خواندن داستان واقعی و زیبای دستان دعا کننده! – ویبره

پول – ویبره

پول – داستان

پول
همیشه فکر می‌کردم کلمات قصار را باید از بزرگان و فرهیختگان شنید اما امروز وقتی کیف پولم روی زمین افتاد و خواستم آن را از روی زمین بردارم جوانی به من گفت: اگر این قدر جلوی پول خم شوی دیگرنمی‌توانی جلوی صداقت، قد راست کنی.

ادامه خواندن پول – ویبره

ما واقعا چقدر فقیر هستیم! – ویبره

ما واقعا چقدر فقیر هستیم! – داستان

ما واقعا چقدر فقیر هستیم!
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی ‌که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

ادامه خواندن ما واقعا چقدر فقیر هستیم! – ویبره

از خاطرات یک ایده آلیست – ویبره

از خاطرات یک ایده آلیست – داستان

از خاطرات یک ایده آلیست
دهم ماه مه بود که مرخصی ۲۸ روزه گرفتم ، از صندوقدار اداره مان با هزار و یک چرب زبانی ، صد روبل مساعده دریافت کردم و بر آن شدم به هر قیمتی که شده یک بار « زندگی » درست و حسابی بکنم ــ از آن زندگی هایی که خاطره اش تا ده سال بعد هم از یاد نمیرود.

ادامه خواندن از خاطرات یک ایده آلیست – ویبره

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید چون …!!! – ویبره

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید چون …!!! – داستان

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید چون ...!!!
پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید  و جواب آن را می‌دانید:

ادامه خواندن پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید چون …!!! – ویبره

شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر! – ویبره

شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر! – داستان

شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر!
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،

ادامه خواندن شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر! – ویبره