داستان کوتاه انتقام زن – ویبره

داستان کوتاه انتقام زن – داستان

داستان کوتاه انتقام زن
زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالک آپارتمانی که محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روی کاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: « لابد شوهرم است … »

ادامه خواندن داستان کوتاه انتقام زن – ویبره

داستان چشم – ویبره

داستان چشم – داستان

داستان چشم
چشم یک روز گفت: ‌من ورای این درّه ها کوهی که با مه آبی پوشیده شده است را می بینم. آیا زیبا نیست؟
گوش این حرف را شنید و گفت: امّا کوه کجاست من آن را نمی شنوم؟!

ادامه خواندن داستان چشم – ویبره

ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد – ویبره

ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد – داستان

ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.

ادامه خواندن ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد – ویبره

داستان: مرد و همسری که گوش‌هایش سنگین شده بود! – ویبره

داستان: مرد و همسری که گوش‌هایش سنگین شده بود! – داستان

داستان: مرد و همسری که گوش‌هایش سنگین شده بود!
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

ادامه خواندن داستان: مرد و همسری که گوش‌هایش سنگین شده بود! – ویبره

من و زن فالگیری که فالم را گرفت! – ویبره

من و زن فالگیری که فالم را گرفت! – داستان

من و زن فالگیری که فالم را گرفت!
من و زن فالگیری که فالم را گرفت!
جوری که انگار داره شرح حالم رو می نویسه…

ادامه خواندن من و زن فالگیری که فالم را گرفت! – ویبره

دزد بانک و همسر مرد! – ویبره

دزد بانک و همسر مرد! – داستان

دزد بانک و همسر مرد!
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

ادامه خواندن دزد بانک و همسر مرد! – ویبره

داستان زیبای قضاوت – ویبره

داستان زیبای قضاوت – داستان

داستان زیبای قضاوت
زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید.

ادامه خواندن داستان زیبای قضاوت – ویبره

اسب و قهرمان – ویبره

اسب و قهرمان – داستان

اسب و قهرمان
در مسابقه اسب دوانی نفر اول شد، وقتی روی سکو کاپ قهرمانی را با غرور بالا برد از دور اسبش را دید که به آرامی مشغول خوردن علوفه است با شرمندگی کاپ را پایین آورد و با خود گفت، واقعاً اسب‌ها حیوانات نجیبی هستند.

ادامه خواندن اسب و قهرمان – ویبره

توبه – ویبره

توبه – داستان

توبه
آدم شروری بود؛ برای اولین بار که قدم به مسجد گذاشت همه تعجب کردند. سه روز بعد قالیچه ی مسجد را دزدیدند. همه به او شک کردند. یک هفته از دستگیری دزد قالیچه گذشته ولی او دیگر به مسجد نیامد، چون هیچ کس توبه‌اش را باور نکرده بود.

ادامه خواندن توبه – ویبره

نامه‌ای به خدا! – ویبره

نامه‌ای به خدا! – داستان

نامه‌ای به خدا!
یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

ادامه خواندن نامه‌ای به خدا! – ویبره

نامه ای به پدر – ویبره

نامه ای به پدر – داستان

نامه ای به پدر
پدر که از کناراتاق پسرش رد میشد با تعجب دید که رختخواب خلاف همیشه مرتب است و همه چیزهایی که روی زمین اتاق ریخته، جمع شده و سر جایش گذاشته اند.چشمش به پاکت نامه ای افتاد که روی بالش گذاشته شده بود.روی پاکت نوشته شده بود،«به پدرم» با نگرانی و کنجکاوی پاکت را باز کرد:

ادامه خواندن نامه ای به پدر – ویبره

داستان استاد – ویبره

داستان استاد – داستان

داستان استاد

پسر بچه ۹ساله ای تصمیم گرفت تا جودو یاد بگیرد.
پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت. به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد.

ادامه خواندن داستان استاد – ویبره

مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما …! – ویبره

مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما …! – داستان

مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما ...!
مرد نجواکنان گفت: «ای خداوند و ای روح بزرگ  با من حرف بزن» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند، اما مرد نشنید.
و سپس دوباره فریاد زد: «با من حرف بزن» و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید.

ادامه خواندن مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما …! – ویبره

چهره زشت نفرت! – ویبره

چهره زشت نفرت! – داستان

چهره زشت نفرت!
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند .

ادامه خواندن چهره زشت نفرت! – ویبره