داستان کوتاه انتقام زن – ویبره

داستان کوتاه انتقام زن – داستان

داستان کوتاه انتقام زن
زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالک آپارتمانی که محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روی کاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: « لابد شوهرم است … »

ادامه خواندن “داستان کوتاه انتقام زن – ویبره”

مرد بدکار و تار عنکبوت! – ویبره

مرد بدکار و تار عنکبوت! – داستان

مرد بدکار و تار عنکبوت!
مرد بدکاری هنگام مرگ ملکه دربان دوزخ را دید. ملکه گفت: “کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی، تا همان یک کار تو را برهاند. خوب فکر کن.” مرد به خاطر آورد یکبار که در جنگلی قدم می‌زد. عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای این که عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود.

ادامه خواندن “مرد بدکار و تار عنکبوت! – ویبره”

برف – ویبره

برف – داستان

برف
کنار شومینه نشسته بود و بارش شدید برف را از پشت پنجره اتاقش تماشا می‌کرد، نسکافه اش را خورد و قلمش را برداشت و شعر برف را سرود. در شعرش برف را به پنبه‌های ریز که رقص کنان از آسمان به زمین می‌آیند تشبیه کرده بود.

ادامه خواندن “برف – ویبره”

استقبال! – ویبره

استقبال! – داستان

استقبال!
قطار می‌ایستد چند سرباز پیاده می‌شوند. جمعیت با دسته‌های گل جلو می‌روند آنها در آغوش می‌گیرند. حلقه‌های گل را به گردنشان می‌اندازند، روی دست بلندشان می‌کنند.

ادامه خواندن “استقبال! – ویبره”

دخترک و معجزه – ویبره

دخترک و معجزه – داستان

دخترک و معجزه
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

ادامه خواندن “دخترک و معجزه – ویبره”

رقص برگ با باد – ویبره

رقص برگ با باد – داستان

رقص برگ با باد
باد مثل یک پسر جوان و هوس‌باز و شیطان، با لباس‌های قشنگ، بر و روی زیبا، و موهای شانه‌کرده، دور و بر برگ‌ها می‌چرخد.

ادامه خواندن “رقص برگ با باد – ویبره”

داستان علم خطرناکی است – ویبره

داستان علم خطرناکی است – داستان

داستان علم خطرناکی است
هوا تاریک تاریک بود، سرد و بارانی. درهای شرکت را قفل کرد و بیرون رفت. پروژه ای بود که باید انجام می شد و وقت رو به اتمام بود. به اطراف نگاه کرد. آن طرف تر کسی ایستاده بود زیر طاق یکی از خانه ها، تکیه زده بود به دیوار و سیگار می کشید.

ادامه خواندن “داستان علم خطرناکی است – ویبره”

داستان زیبای مترسک از جبران خلیل جبران – ویبره

داستان زیبای مترسک از جبران خلیل جبران – داستان

داستان زیبای مترسک از جبران خلیل جبران
از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

ادامه خواندن “داستان زیبای مترسک از جبران خلیل جبران – ویبره”

ماجرای خنده دار تختی که هر بیماری روی آن می‌خوابید، میمرد!! – ویبره

ماجرای خنده دار تختی که هر بیماری روی آن می‌خوابید، میمرد!! – داستان

ماجرای خنده دار تختی که هر بیماری روی آن می‌خوابید، میمرد!!
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

ادامه خواندن “ماجرای خنده دار تختی که هر بیماری روی آن می‌خوابید، میمرد!! – ویبره”

راننده های باحجاب! – ویبره

راننده های باحجاب! – داستان

راننده های باحجاب!
همیشه وقتی از اتوبوس و یا تاکسی پیاده می‌شوم، سعی می‌کنم طوری پول را به راننده بدهم که دستم به دست‌هایش برخورد نکند!

ادامه خواندن “راننده های باحجاب! – ویبره”

داستان زیبای پیرمرد عاشق! – ویبره

داستان زیبای پیرمرد عاشق! – داستان

داستان زیبای پیرمرد عاشق!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

ادامه خواندن “داستان زیبای پیرمرد عاشق! – ویبره”

ملاقات یک انسان و خدا! – ویبره

ملاقات یک انسان و خدا! – داستان

ملاقات یک انسان و خدا!
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ‘،

ادامه خواندن “ملاقات یک انسان و خدا! – ویبره”

یه شاخه گل – ویبره

یه شاخه گل – داستان

یه شاخه گل
خبرنگار تلویزیون از او پرسید: شما به مناسبت روز زن به همسرتان چه چیزی هدیه می‌دهید؟ او پاسخ داد: یک شاخه گل با یک دنیا محبت. وقتی همسر قبلی‌اش این برنامه را از تلویزیون دید چند شاخه گل خشکیده را که به امید بازگشتش هنوز نگه داشته بود توی سطل زباله ریخت.

ادامه خواندن “یه شاخه گل – ویبره”

داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد! – ویبره

داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد! – داستان

داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد!
لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

ادامه خواندن “داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد! – ویبره”

ترازو – ویبره

ترازو – داستان

ترازو
کفه ترازوی کارهای ثواب او خیلی سنگین‌تر از کفه گناهانش بود و من متعجب بودم چرا در این دنیا همیشه در رنج و عذاب است وقتی از او علت را پرسیدم گغت: من از خدا خواسته‌ام که تقاص گناهانم را در این دنیا بدهد و پاداش ثواب‌هایم را در آن دنیا.

ادامه خواندن “ترازو – ویبره”

قدرت زندگی و مرگ در زبان! – ویبره

قدرت زندگی و مرگ در زبان! – داستان

قدرت زندگی و مرگ در زبان!
گروهی از قورباغه‌ها از بیشه‌ای عبور می‌کردند. دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه‌ها دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می‌میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه‌ها می‌گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مُرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت.

ادامه خواندن “قدرت زندگی و مرگ در زبان! – ویبره”