داستان کوتاه انتقام زن – ویبره

داستان کوتاه انتقام زن – داستان

داستان کوتاه انتقام زن
زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالک آپارتمانی که محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روی کاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: « لابد شوهرم است … »

ادامه خواندن “داستان کوتاه انتقام زن – ویبره”

داستان استاد – ویبره

داستان استاد – داستان

داستان استاد

پسر بچه ۹ساله ای تصمیم گرفت تا جودو یاد بگیرد.
پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت. به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد.

ادامه خواندن “داستان استاد – ویبره”

مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما …! – ویبره

مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما …! – داستان

مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما ...!
مرد نجواکنان گفت: «ای خداوند و ای روح بزرگ  با من حرف بزن» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند، اما مرد نشنید.
و سپس دوباره فریاد زد: «با من حرف بزن» و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید.

ادامه خواندن “مردی که دوست داشت خدا با او حرف بزند اما …! – ویبره”

چهره زشت نفرت! – ویبره

چهره زشت نفرت! – داستان

چهره زشت نفرت!
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند .

ادامه خواندن “چهره زشت نفرت! – ویبره”

دسته گلی برای مادر! – ویبره

دسته گلی برای مادر! – داستان

دسته گلی برای مادر!
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

ادامه خواندن “دسته گلی برای مادر! – ویبره”

داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر! – ویبره

داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر! – داستان

داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر!
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟

ادامه خواندن “داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر! – ویبره”

داستان بسیار زیبای خیانت – ویبره

داستان بسیار زیبای خیانت – داستان

داستان بسیار زیبای خیانت
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

ادامه خواندن “داستان بسیار زیبای خیانت – ویبره”

کما – ویبره

کما – داستان

کما
باورش نمی‌شد که جنازه او را روی شانه‌هایش حمل می‌کند. وقتی که جسدش را توی قبر می‌گذاشت دلش نمی‌خواست تنهایش بگذارد. به خانه که برگشت دائم فکر می‌کرد چیزی را گم کرده.

ادامه خواندن “کما – ویبره”

مُرداب – ویبره

مُرداب – داستان

مُرداب
مرداب همیشه تنهاست و هیچ‌کس او را دوست ندارد، زمانیکه چیزی در مرداب می‌افتد، او به خاطر رهایی از تنهایی آن را سخت در آغوش می‌کشد و نمی‌خواهد دوباره تنها شود و بهای رهایی مرداب از تنهایی، نابودی دیگران است.

ادامه خواندن “مُرداب – ویبره”

دکتر – ویبره

دکتر – داستان

دکتر
در جوانی به شعر و شاعری علاقه زیادی داشت اما پدر و مادرش دوست داشتند او دکتر شود و اصلا علاقه ای به شعرهایی که او سروده بود نشان نمی‌دادند ولی امسال دیوان اشعار یک دکتر جراح به عنوان بهترین کتاب شعر سال انتخاب شد و پدر و مادرش فهمیدند که او شاعر بزرگی است.

ادامه خواندن “دکتر – ویبره”

کشتی طوفان‌زده.. – ویبره

کشتی طوفان‌زده.. – داستان

کشتی طوفان‌زده..
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی‌آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی‌توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند.

ادامه خواندن “کشتی طوفان‌زده.. – ویبره”

داستان کوتاه شوخی کوچولو – ویبره

داستان کوتاه شوخی کوچولو – داستان

داستان کوتاه شوخی کوچولو
نیمروزی بود آفتابی ، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده ، بیداد میکرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود.

ادامه خواندن “داستان کوتاه شوخی کوچولو – ویبره”

دختر زیبای کشاورز و پیرمرد مکاری که او را میخواست! – ویبره

دختر زیبای کشاورز و پیرمرد مکاری که او را میخواست! – داستان

دختر زیبای کشاورز و پیرمرد مکاری که او را میخواست!
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

ادامه خواندن “دختر زیبای کشاورز و پیرمرد مکاری که او را میخواست! – ویبره”

میلیونر ژاپنی و چشم دردش! – ویبره

میلیونر ژاپنی و چشم دردش! – داستان

میلیونر ژاپنی و چشم دردش!
می‌گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

ادامه خواندن “میلیونر ژاپنی و چشم دردش! – ویبره”