داستان کوتاه انتقام زن – ویبره

داستان کوتاه انتقام زن – داستان

داستان کوتاه انتقام زن
زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالک آپارتمانی که محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روی کاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: « لابد شوهرم است … »

ادامه خواندن “داستان کوتاه انتقام زن – ویبره”

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه – ویبره

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه – داستان

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد.

ادامه خواندن “داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه – ویبره”

داستان گرگ – ویبره

داستان گرگ – داستان

داستان گرگ
ظهر پنجشنبه خبر شدیم که دکتر برگشته است و حالا هم مریض است چیزیش نبود دربان بهداری گفته بود که از دیشب تا حالا یک کله خوابیده هر وقت هم که بیدار می شود فقط هق هق گریه می کند

ادامه خواندن “داستان گرگ – ویبره”

بخشندگی گاو و بخشندگی خوک! – ویبره

بخشندگی گاو و بخشندگی خوک! – داستان

بخشندگی گاو و بخشندگی خوک!
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

ادامه خواندن “بخشندگی گاو و بخشندگی خوک! – ویبره”

دلیل جالب زنان افغانی برای اینکه چرا ۵قدم از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند! – ویبره

دلیل جالب زنان افغانی برای اینکه چرا ۵قدم از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند! – داستان

دلیل جالب زنان افغانی برای اینکه چرا 5قدم از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند!
خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد.

ادامه خواندن “دلیل جالب زنان افغانی برای اینکه چرا ۵قدم از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند! – ویبره”

داستانی از کتاب “شیطان و دوشیزه پریم”! – ویبره

داستانی از کتاب “شیطان و دوشیزه پریم”! – داستان

داستانی از کتاب
یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن.

ادامه خواندن “داستانی از کتاب “شیطان و دوشیزه پریم”! – ویبره”

داستان کوتاه: از سیاره‌ی دیگر آمده‌ام! – ویبره

داستان کوتاه: از سیاره‌ی دیگر آمده‌ام! – داستان

داستان کوتاه: از سیاره‌ی دیگر آمده‌ام!
از سیاره ی دیگر آمده ام
از سیاره ی دیگر آمده ام
شاید تعجب بکنید

ادامه خواندن “داستان کوتاه: از سیاره‌ی دیگر آمده‌ام! – ویبره”

داستان بسیار زیبای کلبه کوچک – ویبره

داستان بسیار زیبای کلبه کوچک – داستان

داستان بسیار زیبای کلبه کوچک
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

ادامه خواندن “داستان بسیار زیبای کلبه کوچک – ویبره”

ساعت دیواری – ویبره

ساعت دیواری – داستان

ساعت دیواری
ساعت دیواری دو روزی میشد که خوابیده بود. وقتی صاحبش باتری ساعت را عوض کرد، ساعت دیواری فکر کرد چون دو روز کار نکرده بایستی این عقب افتادگی را جبران کند و حس وظیفه شناسی‌اش گُل کرد و

ادامه خواندن “ساعت دیواری – ویبره”

برای یک ساعت کار – ویبره

برای یک ساعت کار – داستان

برای یک ساعت کار
مردی، دیروقت، خسته و عصبانی، از سرکار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

ادامه خواندن “برای یک ساعت کار – ویبره”

ملاقات با خداوند – ویبره

ملاقات با خداوند – داستان

ملاقات با خداوند
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه‌ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

ادامه خواندن “ملاقات با خداوند – ویبره”

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش – ویبره

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش – داستان

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهید
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست .

ادامه خواندن “نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش – ویبره”

با یک شکلات آغاز شد – ویبره

با یک شکلات آغاز شد – داستان

با یک شکلات آغاز شد
.من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
.من بچه بودم…اونم بچه بود
.سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد

ادامه خواندن “با یک شکلات آغاز شد – ویبره”

۴ چیزی که هرگز برنمی گردد!! – ویبره

۴ چیزی که هرگز برنمی گردد!! – داستان

4 چیزی که هرگز برنمی گردد!!
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

ادامه خواندن “۴ چیزی که هرگز برنمی گردد!! – ویبره”