خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن “خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره”

تعبیر خواب مرد ساده دل – ویبره

تعبیر خواب مرد ساده دل – شعر و داستان کودکان

تعبیر خواب مرد ساده دل
در قسمت قبل خواندید که مردی ساده دل خوابی دیده بود و به دنبال معبری می گشت که خوابش را تعبیر کند. در راه با مردی حقه باز آشنا شد که گفته بود تعبیر خواب می داند. مرد ساده دل خوابش را برای او تعریف کرد و حالا ادامه ی ماجرا….

ادامه خواندن “تعبیر خواب مرد ساده دل – ویبره”

محکوم به مرگ – ویبره

محکوم به مرگ – شعر و داستان کودکان

محکوم به مرگ
آورده اند که روزی از روزها، انوشیروان دادگر مجلسی آراسته بود و نزدیکان و اطرافیان و یارانش را گرد خود جمع آورده بود و خوش می گذراند. بیشتر پادشاهان ایران و جهان، هر از گاهی از این مجلس ها داشته اند. البته باید به پادشاهان حق داد که از این مجلس های خوشگذرانی ترتیب بدهند. چاره ای ندارند. از بیکاری حوصله شان تنگ می شود و از یک نواختی زندگی خسته می شوند.

ادامه خواندن “محکوم به مرگ – ویبره”

حکایت روستایی و گاوش – ویبره

حکایت روستایی و گاوش – شعر و داستان کودکان

حکایت روستایی و گاوش
روزی بود و روزگاری بود. در روستایی، مردی بود که یک گاو شیرده داشت. این گاو، هر روز، شیر فراوان به صاحبش می داد. مرد روستایی، گاوش را بسیار دوست می داشت. او هر روز گاوش را برای چرا به صحرا می برد. گاو تا می توانست از علف های تازه صحرا می خورد. شامگاهان، مرد روستایی با گاوش از صحرا بر می گشت و گاو را به طویله می برد و کنار آخور می بست.

ادامه خواندن “حکایت روستایی و گاوش – ویبره”

اوج پرواز – ویبره

اوج پرواز – شعر و داستان کودکان

اوج پرواز
در ادامه میخوانیم …  بعد از رفتن مرد، زن پنجره را بست. اما حوصله‏ی خوابیدن نداشت. با این حال به اتاق خواب رفت. صدای باد دست بردار نبود. با خود گفت: به زور که نمی‏شود خوابید! چه اصراری است برای خوابیدن؟

ادامه خواندن “اوج پرواز – ویبره”

موش آهن خور – ویبره

موش آهن خور – شعر و داستان کودکان

موش آهن خور
بازرگانی به قصد سفر و تجارت راهی شهر دیگری بود و تصمیم گرفت برای اینکه در این سفر ضرری متوجه او نشود، مقداری از سرمایه خود را در شهر باقی بگذارد. بنابراین با آن مقدار سرمایه مقداری آهن خرید و آنها را نزد دوست خود به امانت گذاشت. چون فکر میکرد آهن وزنش زیاد و قیمتش کم است و کسی به فکر دزدیدن آن نمیافتد.

ادامه خواندن “موش آهن خور – ویبره”

خورشید شاه ۱۹ – ویبره

خورشید شاه ۱۹ – شعر و داستان کودکان

خورشید شاه 19
مه پری از اینکه می‌شنید خورشید شاه سلامت است، شادمان شد، اما از دوری او اشک به دیدگان آورد و رو به سمک گفت: «ای برادر، می‌توانی مرا هم به لشکر برسانی تا همراه آنها بروم؟»

ادامه خواندن “خورشید شاه ۱۹ – ویبره”

قاب عکست به من لبخند می زند – ویبره

قاب عکست به من لبخند می زند – شعر و داستان کودکان

قاب عکست به من لبخند می زند
دلم پر می کشد، دلم می خواهد بروم بیرون، باز امشب در هیئت چای پخش کنم، کفش های میهمانان امام حسین(ع) را مرتب کنم.

ادامه خواندن “قاب عکست به من لبخند می زند – ویبره”

گلو درد – ویبره

گلو درد – شعر و داستان کودکان

گلو درد
داشتم از گلودرد منفجر می‌شدم. می‌دانستم که گلویم مثل غروب قرمز است. بابا گفت: «تنها راه آب، نمک و آب لیمو است» آه، چه راه بدی! آب را با نمک و آب‌لیمو مخلوط کردم و ریختم توی دهنم.

ادامه خواندن “گلو درد – ویبره”

قصه دو دوست – ویبره

قصه دو دوست – شعر و داستان کودکان

قصه دو دوست
روزی دو دوست با یکدیگر راه می رفتند و مشغول صبحت کردن بودند که سکه ای پیدا کردند. آن را برداشته و گفتند:” هر کدام یک دروغ از خودمان ببافیم و بگوئیم.”

ادامه خواندن “قصه دو دوست – ویبره”

همیشه خدا رو شکر کن – ویبره

خدا رو شکر کن – شعر و داستان کودکان

خدا رو شکر کن
در روزگاران قدیم مردی با همسرش به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

ادامه خواندن “همیشه خدا رو شکر کن – ویبره”

سیاره ی سرد – ویبره

سیاره ی سرد – داستانهای کودکان

سیاره ی سرد
هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره کوچکی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریک و سرد بود،بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود.

ادامه خواندن “سیاره ی سرد – ویبره”

اردک خوش شانس – ویبره

اردک خوش شانس – داستانهای کودکان

اردک خوش شانس
پدر برای دختر و پسرش کتاب می خواند .اسم کتاب اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که….

ادامه خواندن “اردک خوش شانس – ویبره”

راز شکست ناپذیری – ویبره

راز شکست ناپذیری – داستانهای کودکان

راز شکست ناپذیری
پیرمرد احساس میکرد که دیگر روزهای آخر عمرش رسیده است و به زودی از این دنیا رخت برخواهد بست .

ادامه خواندن “راز شکست ناپذیری – ویبره”

مورچه ی تنها(۲) – ویبره

مورچه ی تنها(۲) – شعر و داستان کودکان

مورچه ی تنها(2)
مورچه دیگر نه صاحب لانه بود و نه خانواده و نه هیچ دوست و نه غذایی برای خوردن، تازه مصیبت او شروع می شد.

ادامه خواندن “مورچه ی تنها(۲) – ویبره”