خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

مرد ماهیگیر و همسرش – ویبره

مرد ماهیگیر و همسرش – داستانهای کودکان

مرد ماهیگیر و همسرش
روزی روزگاری مردماهیگیری و همسرش در کلبه ای نزدیک دریا زندگی می کردند . مرد ماهیگیر هر روز صبح زود برای گرفتن ماهی به دریا می رفت .

ادامه خواندن مرد ماهیگیر و همسرش – ویبره

کوچکترین شوالیه – ویبره

کوچکترین شوالیه – داستانهای کودکان

کوچکترین شوالیه
در زمانهای خیلی قدیم، حتی قبل از پادشاهی آرتور شاه، مرد آهنگری زندگی می کرد که قدش فقط ۵۰ سانتیمتر بود. او آنقدر کوتاه بود که برای نعل کردن اسبها باید روی چهارپایه می ایستاد. اما این مشکل او را نگران نمی کرد، زیرا برخلاف اینکه  خیلی کوتاه بود ولی شجاع و قوی بود. در حقیقت او قلبا مطمئنا بود که روزی یک شوالیه می شود و با دختر پادشاه آن سرزمین ازدواج می کند.

ادامه خواندن کوچکترین شوالیه – ویبره

خرس شکار نشده – ویبره

خرس شکار نشده – داستانهای کودکان

خرس شکار نشده
دو شکارچی به نام آلفرد و اگوست ، از نزدیک جنگلی می گذشتند تا به منزلگاهی رسیدند

نمودند بر یک رباطی ورود

که بر جنگل خرس نزدیک بود

ادامه خواندن خرس شکار نشده – ویبره

دایی دایناسورها – ویبره

دایی دایناسورها – شعر و داستان کودکان

دایی دایناسورها
به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود. چون نیاز به تحقیقات جدی دارد و شما نمی دانید تحقیقات جدی یعنی چی؟!

ادامه خواندن دایی دایناسورها – ویبره

توقع لاک‌پشتی – ویبره

توقع لاک‌پشتی – شعر و داستان کودکان

توقع لاک‌پشتی
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.

ادامه خواندن توقع لاک‌پشتی – ویبره

نشانی خدا – ویبره

نشانی خدا – شعر و داستان کودکان

نشانی خدا
چند وقت پیش، دایی حمید از مکه برایم ساعت مچی زیبایی آورد. من از او تشکر کردم و گفتم:” دایی حمید ! من خیلی خوش حالم . دست شما درد نکند.”

ادامه خواندن نشانی خدا – ویبره

صندوق کوچولوی عجیب – ویبره

صندوق کوچولوی عجیب – شعر و داستان کودکان

صندوق کوچولوی عجیب
مامان هر وقت صبح از خواب بیدار می شد زودی می رفت سراغ صندوقی که کنار در خونه بود و داخلش پول می انداخت. همیشه با خودم فکر می کردم مامان چی می خواد بخره که انقدر توی صندوق پول می اندازه.

ادامه خواندن صندوق کوچولوی عجیب – ویبره

قصه‌ی مهتاب و ستاره – ویبره

قصه‌ی مهتاب و ستاره – شعر و داستان کودکان

قصه‌ی مهتاب و ستاره
مهتاب کوچولو دخترکوچولوی نازیه که در یک خانه ی کوچک با مامان وباباش زندگی میکند. او آسمان را خیلی دوست دارد.شبها قبل ازخواب به ستاره های آسمان نگاه می کند و با آنها حرف می زند. اودختر خیلی مرتب و منظمی است و کارهایش را خوب انجام می دهد.مامان و باباش خیلی دوستش دارند و از او راضی هستند .

ادامه خواندن قصه‌ی مهتاب و ستاره – ویبره

گلدان‌های مادربزرگ – ویبره

گلدان‌های مادربزرگ – شعر و داستان کودکان

گلدان‌های مادربزرگ
دستان پینه بسته مادربزرگ به گل های لطیف جان می داد. وقتی نوازششان می كرد گل ها مثل دخترانی كوچك، سرشان را بالا می بردند و بر دستان مادربزرگ بوسه می زدند.

ادامه خواندن گلدان‌های مادربزرگ – ویبره

درخت انار و مترسک – ویبره

درخت انار و مترسک – شعر و داستان کودکان

درخت انار و مترسک
زمستان بود و هوا سرد. همه جا پر از بر ف بود. مجید و پیام از مدرسه به خانه برمی گشتند. آن قدر توی برف دویدند و بازی کردند تا به خانه مجید رسیدند. مجید در را باز کرد. می خواست به خانه برود که پیام درخت انار توی حیاط شان را دید. با تعجب گفت: «وای پسر… چه جالبه! هنوز انار داره!»

ادامه خواندن درخت انار و مترسک – ویبره

تاب بازی – ویبره

تاب بازی – شعر و داستان کودکان

تاب بازی
از وقتی كه مدرسه‌ها تعطیل شده بود، بابای شیرین او را یك روز در میان ‌به پارك سر كوچه می‌برد. شیرین آنجا را خیلی دوست داشت برای این كه یك زمین بازی بزرگ داشت كه او می‌توانست راحت با بچه‌های هم سن و سال خودش بازی كند و البته پارك چند تا وسیله بازی خوب مثل تاب، سرسره مارپیچی، سرسره تونلی و…

ادامه خواندن تاب بازی – ویبره