خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

بهار میاد، با گلهای رنگارنگ – ویبره

بهار میاد، با گلهای رنگارنگ – شعر و داستان کودکان

بهار میاد، با گلهای رنگارنگ
بازم بهار می خواد بیاد
مهمون خونه ها بشه
می خواد یه کاری بکنه
لبها به خنده وا بشه

ادامه خواندن بهار میاد، با گلهای رنگارنگ – ویبره

درنای یک پا – ویبره

درنای یک پا – شعر و داستان کودکان

درنای یک پا
سال‏ها پیش، در ایتالیا، خانواده‏‏ای به نام مدیسی زندگی می‏کرد. آنها خیلی ثروتمند بودند. این خانواده عاشق هنر و موسیقی بود. البته غذاهای خوب و خوشمزه را هم دوست داشت. «چی چی بیو» در قصر با شکوه آنها زندگی می‏کرد. او بهترین آشپز آن منطقه بود.

ادامه خواندن درنای یک پا – ویبره