خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن “خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره”

گنج دزد دریائی – ویبره

گنج دزد دریائی – داستانهای کودکان

گنج دزد دریائی
ریش آبی غرغر می کرد و می گفت: ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته رز، اینجا . گنج اینجاست . این خوابی بود که اون شب جاوید دید.

ادامه خواندن “گنج دزد دریائی – ویبره”

سیندرلا – ویبره

سیندرلا – داستانهای کودکان

سیندرلا
یکی بود ، یکی نبود .  سالها پیش در کشوری کوچک  دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد .

ادامه خواندن “سیندرلا – ویبره”

چوب زدن بر آب – ویبره

چوب زدن بر آب – داستانهای کودکان

چوب زدن بر آب
روزی شیوانا از راهی می گذشت. جوانی را دید که تکه ای چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جویبار می کوبد. شیوانا کنار جوان نشست و از او پرسید: «چرا این چنین مکدر و گرفته با چوب بر سطح آب می کوبی!

ادامه خواندن “چوب زدن بر آب – ویبره”

کلاه فروش – ویبره

کلاه فروش – داستانهای کودکان

کلاه فروش
یکی بود و یکی نبود ، مردی از راه فروش کلاه زندگی می کرد .

روزی شنید که در یکی از شهرها، کلاه طرفداران زیادی دارد . برای همین با تمام سرمایه اش کلاه خرید و به طرف آن شهر راه افتاد .

ادامه خواندن “کلاه فروش – ویبره”

مترسک شجاع (۲) – ویبره

مترسک شجاع (۲) – شعر و داستان کودکان

مترسک شجاع (2)
یک روز بعدازظهر که مترسک محکم و استوار سر جایش ایستاده بود یک کبوتر چاهی به طرف اش آمد. مترسک سعی کرد کبوتر را بترساند، اما کبوتر با اینکه ترسیده بود باز هم جلوتر آمد تا وقتی که این جرأت را به خودش داد و روی دست مترسک نشست.

ادامه خواندن “مترسک شجاع (۲) – ویبره”

دوچرخه‌ی افسرده – ویبره

دوچرخه‌ی افسرده – شعر و داستان کودکان

دوچرخه‌ی افسرده
دوچرخه ی جوان از کنار جاده سرحال و با حوصله می رفت. از عقب یه موتور پرسرعت بهش نزدیک شد و با یه بوق نخراشیده و صدای کلفت گفت : بکش کنار بچه. مگه نمی بینی بزرگتر ها می خوان رد بشن! دوچرخه ی جوان که دلش خیلی از غرور و بداخلاقی موتور ها پر بود، بغض کرد و به سمت خونه برگشت .

ادامه خواندن “دوچرخه‌ی افسرده – ویبره”

یک قدم به جلو – ویبره

یک قدم به جلو – شعر و داستان کودکان

یک قدم به جلو
سال ها بود که نیمکت پیر از وسط میدان تکان نخورده بود. از تماشای کلاغ ها و گنجشک ها و گربه ها خسته شده بود. نیمکت پیر، زیر سایه ی درخت چنار، حوصله اش سر رفته بود و آه می کشید.

ادامه خواندن “یک قدم به جلو – ویبره”

کفش‌های نو – ویبره

کفش‌های نو – شعر و داستان کودکان

کفش‌های نو
ساراکوچولو با پدر و مادرش به  شهر مشهد سفرکرده بود.آن ها می خواستند به زیارت حرم امام هشتم،حضرت امام رضا(ع) بروند.کفش های سارا پاره شده بودند.پدر و مادر برای او از بازار نزدیک حرم یک جفت کفش خیلی قشنگ خریدند.یک جفت کفش سفید که روی هرکدام یک گل صورتی هم بود.سارا از کفش های نو خیلی خوشش آمد.کفش های کهنه و پاره اش را همان جا جلوی مغازه کفاشی گذاشت و کفش های نو را پوشید و با خوشحالی دستش را به دست مادرش داد و به  طرف حرم رفت.آنها وارد صحن حرم شدند.

ادامه خواندن “کفش‌های نو – ویبره”

خورشید کوچولو – ویبره

خورشید کوچولو – شعر و داستان کودکان

خورشید کوچولو
در زمانهای بسیار دور و سرزمینی بسیار دورتر،دختركی به نام خورشید كوچولو با یك فرشته ی مهربون زندگی می كرد. سرزمین آنها در آن دورترها و بالاترهای آسمان قرار داشت.خورشید كوچولو وفرشته ی مهربون دوستان خوبی برای هم بودند.آنها همیشه با هم بازی می كردند و همه ی روزشان را با خنده و شادی میگذرانیدند.

ادامه خواندن “خورشید کوچولو – ویبره”

دیوار بدجنس – ویبره

دیوار بدجنس – شعر و داستان کودکان

دیوار بدجنس
گلخونه پر از گل لاله و رز بود گلهای زیبا و شاداب . توی گلخونه همه شاد و خوشحال بودن و همدیگه رو دوست داشتند. گلها می گفتند این بوی خوبی که توی گلخونه همه جارو پر کرده بوی دوستی و محبته . گلها خیلی خوش اخلاق بودن و هیچ وقت به خاطر خوشگلی و خوش بویی خودشونو بهتر از دیگران نمی دونستند و تکبر نمی کردن.

ادامه خواندن “دیوار بدجنس – ویبره”

عروسک مهربون – ویبره

عروسک مهربون – شعر و داستان کودکان

عروسک مهربون
مهسا یه دختر پنج ساله بود که پدر نداشت و با مادر و مادر بزرگش زندگی می کرد . مادر مهسا از صبح تا شب توی یه کارخونه کار می کرد و مهسا تمام وقت پیش مادر بزرگش بود.مهسا عاشق عروسک بود. اما فقط یه عروسک کهنه داشت .عروسک کهنه ای که دختر صاحب خونشون دیگه نمی خواستش و مهسا ازش گرفته بود.

ادامه خواندن “عروسک مهربون – ویبره”

آیینه ی مادربزرگ – ویبره

آیینه ی مادربزرگ – شعر و داستان کودکان

آیینه ی مادربزرگ
پروانه داشت با مادربزرگ بازی می کرد. پاورچین پاورچین به طرف مبل رفت.

ادامه خواندن “آیینه ی مادربزرگ – ویبره”

افطاری به سبک ساره – ویبره

افطاری به سبک ساره – شعر و داستان کودکان

افطاری به سبک ساره
روز اولی بود که ساره روزه گرفته بود اما خیلی حوصلش سر رفته بود. صبح که، یه کم ،فقط یه کم بیشتر از روزهای قبل (یعنی تا نزدیک ظهر) خوابیده بود. خیلی هم بد نبود تا اینجاش خیلی سخت نگذشته بود .اما تا غروب هنوز خیلی مونده بود.

ادامه خواندن “افطاری به سبک ساره – ویبره”

مادر فرشته ای برای کودک – ویبره

مادر فرشته ای برای کودک – شعر و داستان کودکان

مادر فرشته ای برای کودک
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

ادامه خواندن “مادر فرشته ای برای کودک – ویبره”