خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن “خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره”

لوکوموتیو – ویبره

لوکوموتیو – داستانهای کودکان

لوکوموتیو
روزی طوفان سهمگینی وزید و صاعقه ای به کوه باعث شد، صخره سنگ بزرگی از کوه سرازیر شود و به روی ریل راه آهن بیافتد.

ادامه خواندن “لوکوموتیو – ویبره”

دختری با موهای بلند – ویبره

دختری با موهای بلند – داستانهای کودکان

دختری با موهای بلند
روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند.

ادامه خواندن “دختری با موهای بلند – ویبره”

صلح حیوانات قصه کودک – ویبره

صلح حیوانات قصه کودک – داستانهای کودکان

صلح حیوانات قصه کودک
مزرعه بزرگی در کنار جنگل قرار داشت . این مزرعه پر از مرغ و خروس بود . یک روز روباهی گرسنه تصمیم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و  مرغ و خروسی شکار کند .

ادامه خواندن “صلح حیوانات قصه کودک – ویبره”

پسر ببر – ویبره

پسر ببر – داستانهای کودکان

پسر ببر
روزگاری یک زن بیوه پیری به نام چن ما Chen Ma با تنها پسرش در جنگلی در استان شانسکی زندگی می کردند . پسرش شکارچی ببر بود و مجوز شکار داشت ، شغلی که پدر و پدربزرگش هم به آن مشغول بودند .

ادامه خواندن “پسر ببر – ویبره”

آقا و خانم گوسفند – ویبره

آقا و خانم گوسفند – شعر و داستان کودکان

آقا و خانم گوسفند
آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک با علوفه خشکی که توی آغل داشتند، شکمشان را سیر کردند و شب که شد، هر کدام گوشه ای خوابیدند.

ادامه خواندن “آقا و خانم گوسفند – ویبره”

پیرمرد و حیوانات جنگل – ویبره

پیرمرد و حیوانات جنگل – شعر و داستان کودکان

پیرمرد و حیوانات جنگل
در یک جنگل سبز و خرم، کلبه چوبی کوچکی بود که پیرمرد مهربانی در آن زندگی می کرد. او عاشق حیوانات بود و به خاطر علاقه به حیوانات بود که به تنهایی در جنگل زندگی می کرد.

ادامه خواندن “پیرمرد و حیوانات جنگل – ویبره”

دختر شجاع وقهرمان – ویبره

دختر شجاع وقهرمان – شعر و داستان کودکان

دخترشجاع وقهرمان
آن طرف د هكده ای دریایی عمیق و وسیع بود كه می گفتند درآن جا یك كشتی دزدان دریایی وجود دارد كه درآن كشتی دریایی دزدان دریایی زندگی می كنند ودریا را تصرف كرده اند ومردم فقیر دهکده را که کارشان ماهیگیری بود از رفتن به دریا وکسب وکار محروم ساخته بودند .

ادامه خواندن “دختر شجاع وقهرمان – ویبره”

روزی که من گم شدم! – ویبره

روزی که من گم شدم! – شعر و داستان کودکان

روزی که من گم شدم!
من و خرسم روی صندلی عقب نشسته بودیم. مامان لبخند می‌زد. بابا ماشین را روشن کرد. ما کمربندهایمان را بستیم و مسافرت شروع شد.

ادامه خواندن “روزی که من گم شدم! – ویبره”

یه خونه‌ی خوراکی – ویبره

یه خونه‌ی خوراکی – شعر و داستان کودکان

یه خونه‌ی خوراکی
حلزون ، کرم خاکی، و مورچه ی زرد داشتند با هم بازی می کردند .تا اینکه متوجه شدند هوا داره ابری می شه . ابرهای سیاه کم کم دور هم جمع شدن و روی زمین سایه انداختند. چند تا قطره بارون روی زمین افتاد. حلزون که خونش همیشه همراهش بود فورا رفت توی خونش و درو محکم بست .

ادامه خواندن “یه خونه‌ی خوراکی – ویبره”

دیو بنفش در شکم حاکم – ویبره

دیو بنفش در شکم حاکم – شعر و داستان کودکان

دیو بنفش در شکم حاکم
در زمان های قدیم مردی بود به نام سهراب. او همیشه در سفر بود و دوست داشت همه جا را ببیند.

ادامه خواندن “دیو بنفش در شکم حاکم – ویبره”

شنل قرمزی را گرگ نخورده – ویبره

شنل قرمزی را گرگ نخورده – شعر و داستان کودکان

شنل قرمزی را گرگ نخورده
ظهر بود و خورشید کم کم داشت به نوک بلندترین درخت جنگل می رسید. شنل قرمزی، شنل قرمزش را آویزان کرده بود به شاخه ی درخت سیب. سبد کلوچه های عسلی اش را در گوشه ای گذاشته بود و مشغول چیدن گل های سفید و زرد بود برای مادربزرگ. شنل قرمزی دسته گلش را توی سبد کلوچه ها می گذاشت و با خودش می خواند: یک گل این جا/یک گل آن جا/هر یک دارند/رنگی زیبا…

ادامه خواندن “شنل قرمزی را گرگ نخورده – ویبره”

آدمک‌ها – ویبره

آدمک‌ها – شعر و داستان کودکان

آدمک‌ها
روزی نقاشی دو آدمک کشید. آدمک اولی را رنگ قرمز زد و آدمک دومی را رنگ آبی، آدمک قرمز دو پای قوی داشت و تندتند راه می‌رفت. آدمک آبی دو پای لرزان وضعیف داشت که تق تق صدا می‌داد. آن دو رفتند و رفتند. آدمک قرمز گاهی می‌ایستاد تا دوستش به او برسد. به کوهی رسیدند. آدمک قرمز گفت: «دوست عزیزم! من می‌خواهم همه ی دنیا را بگردم. برای همین باید تند بروم. تو هم که نمی‌توانی مثل من تند راه بروی. تازه صدای تق تق پاهایت را هم دوست ندارم. بهتر است همین جا از هم جدا شویم! موافقی؟»

ادامه خواندن “آدمک‌ها – ویبره”

پروانه ی زیبا – ویبره

پروانه ی زیبا – شعر و داستان کودکان

پروانه ی زیبا
یکی بود یکی نبود. جنگل زیبا و سر سبزی بود که همه ی حیوانات آن برای مهمانی بزرگ آماده می شدند.

ادامه خواندن “پروانه ی زیبا – ویبره”