خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

با کلاه یا بی کلاه؟ – ویبره

با کلاه یا بی کلاه؟ – شعر و داستان کودکان

با کلاه یا بی کلاه؟
در جنگلی که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک، خرسی زندگی می‏کرد. این خرس یک کلاه قشنگ داشت. به همین خاطر به او خرس با کلاه می‏گفتند.

ادامه خواندن با کلاه یا بی کلاه؟ – ویبره

فرار از دست عزرائیل – ویبره

فرار از دست عزرائیل – شعر و داستان کودکان

فرار از دست عزرائیل
حضرت سلیمان، ساعتی از روز را در ایوان قصر خود می‌نشست و به مشکلات مردم رسیدگی می‌کرد. هر کسی تقاضا یا شکایتی داشت و یا مشکلی برایش پیش می‌آمد، در آن ساعت نزد حضرت سلیمان می‌رفت و از کمک یا راهنمایی او بهره می‌گرفت.

ادامه خواندن فرار از دست عزرائیل – ویبره

قورباغه بد شانس – ویبره

قورباغه بد شانس – شعر و داستان کودکان

قورباغه بد شانس
در روزگاران قدیم در جنگل سرسبز و زیبا، برکه‌ای بود که آب صاف و زلالی داشت. حیوانات و موجودات گوناگونی در اطراف این برکه زندگی می‌کردند که هر وقت تشنه می‌شدند، از آب آن می‌نوشیدند.

ادامه خواندن قورباغه بد شانس – ویبره

امام عسكری علیه السلام – ویبره

امام عسكری علیه السلام – شعر و داستان کودکان

امام عسكری علیه السلام
 ۱- ابو هاشم روایت كرده، مى‏گوید:

خدمت امام ابو محمد (ع) شرفیاب شدم و مى‏خواستم، نگینى درخواست كنم تا انگشترى براى تبرك از آن بسازم، نشستم و یادم رفت كه براى چه آمده بودم وقتى كه خواستم خدا حافظى كنم و برگردم، امام (ع) انگشترى مرحمت كرد و لبخندى زد، فرمود:

ادامه خواندن امام عسكری علیه السلام – ویبره