خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن “خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره”

چه کسی تکالیف پاتریک را انجام داد؟ – ویبره

چه کسی تکالیف پاتریک را انجام داد؟ – داستانهای کودکان

چه کسی تکالیف پاتریک را انجام داد؟
پاتریک هیچوقت تکالفش را انجام نمی داد. او می گفت اینکار خسته کننده است. او همیشه بیسبال و بسکتبال بازی می کرد.

ادامه خواندن “چه کسی تکالیف پاتریک را انجام داد؟ – ویبره”

مورچه بی دقت – ویبره

مورچه بی دقت – داستانهای کودکان

مورچه بی دقت
آن شب برف سنگینی باریده بود . همه جا سرد بود .

موچی ( مورچه کوچولو ) و فیلو ( فیل کوچولو ) در خانه خوابیده بودند . بخاری کوچک آنها روشن بود اما نمی توانست همه خانه را گرم کند .

ادامه خواندن “مورچه بی دقت – ویبره”

ممکن بود اتفاق بیافتد – ویبره

ممکن بود اتفاق بیافتد – داستانهای کودکان

ممکن بود اتفاق بیافتد
 یک روز ناگهان اتفاق عجیبی افتاد و همه چیز در دنیا به رنگ بنفش در آمد. آسمان ، اقیانوس ها ، کوه ها ، درختها ، حیوانات و مردم حتی ساختمانهای آسمان خراش و مورچه های کوچولو و … همه چیز و همه چیز بنفش شدند.

ادامه خواندن “ممکن بود اتفاق بیافتد – ویبره”

پیش گوئی حوادث – ویبره

پیش گوئی حوادث – داستانهای کودکان

پیش گوئی حوادث
خواجه نصیرالدین طوسی در صدد بود تا بتواند رصدخانه ای را ایجاد کند . او از خان مغول درخواست کمک کرد ولیکن هلاکوخان قبول نمی کرد .

ادامه خواندن “پیش گوئی حوادث – ویبره”

سخنرانی کرمها – ویبره

سخنرانی کرمها – شعر و داستان کودکان

سخنرانی کرمها
سالن پذیرایی پر از کرمهای ریز و درشت بود. همه سر جاهایشان نشسته بودند تا به سخنرانی دو تا از بدجنسترین کرمها گوش بدن. اول کرم چاق میکروفون را برداشت و شروع کرد به حرف زدن . می گفت من عاشق هله هوله و چیزهای شیرین هستم. بعد آب دهانش را قورت داد و گفت پفک، چیپس ، لواشکهای غیر بهداشتی، شکلات خیلی زیاد، قند….

ادامه خواندن “سخنرانی کرمها – ویبره”

لاک پشت گرفتار – ویبره

لاک پشت گرفتار – شعر و داستان کودکان

لاک پشت گرفتار
روزی روزگاری در جنگلی بزرگ و سرسبز ۴ دوست زندگی می کردند که خیلی با هم فرق داشتند، با این وجود دوستان خوبی برای هم بودند و همیشه به وقت نیاز به هم کمک می کردند. این ۴ دوست موش،کلاغ، آهو و لاک پشت بودند. داستان از آن جا شروع می شود که این ۴ حیوان با این که در حالت عادی با هم دشمن هستند، اما در برابر بزرگترین دشمنشان به نام انسان که شکارچی است با هم متحدند و به هم کمک می کنند.

ادامه خواندن “لاک پشت گرفتار – ویبره”

موضوع انشاء – ویبره

موضوع انشاء – شعر و داستان کودکان

موضوع انشاء
نادر شاگرد كلاس پنجم است. در اتاقش مشغول خواندن و نوشتن تكالیفش بود، كارهایش را یكی‌یكی انجام می‌داد و جلو می‌رفت تا این‌كه نوبت كتاب بنویسیم و انشای هفته شد كه موضوع‌اش این بود: «یكی از شخصیت‌های بزرگ محل زندگی خود را معرفی كنید.» ابتدا كمی درباره موضوع فكر كرد تا ببیند چه می‌تواند بنویسد.

ادامه خواندن “موضوع انشاء – ویبره”

کارهای ساده – ویبره

کارهای ساده – شعر و داستان کودکان

کارهای ساده
علی، صبح از خواب بیدار شد. از پنجره به بیرون نگاه كرد.خورشید می درخشید. روز خوبی بود. دلش خواست كه به تنهایی یك كار خوب كند. نشست و فكر كرد «خوب می شد اگر خواهر كوچكم غرق می شد و من او را نجات می دادم ». در همین وقت خواهرش آمد و گفت: «علی، می آیی با من بازی كنی؟ حوصله ام سر رفته. »علی گفت: «برو، حواسم را پرت نكن، دارم فكر میكنم. »

ادامه خواندن “کارهای ساده – ویبره”

کفشهای دایی فرهاد – ویبره

کفشهای دایی فرهاد – شعر و داستان کودکان

کفشهای دایی فرهاد
 پیمان و پرستو دوتا خواهر و برادر کوچولو بودند که هنوز به مدرسه نمی رفتند.روزها توی خانه با هم بازی می کردند و سر و صدایشان همه جای خانه را پر می کرد.مادرشان مرتب می گفت:بچه ها یواش تر!چرا اینقدر سر و صدا می کنید؟سرم رفت…اما گوش پیمان و پرستو به این حرفها بدهکار نبود.

ادامه خواندن “کفشهای دایی فرهاد – ویبره”

ماشین مورچه‌ای – ویبره

ماشین مورچه‌ای – شعر و داستان کودکان

ماشین مورچه‌ای
سه تا مورچه با هم دوست بودن و هر روز برای تهیه غذا با هم بیرون می رفتن .اونا هرروز زحمت زیادی می کشیدن تا غذاهای سنگین رو به سمت خونه حمل کنن.

ادامه خواندن “ماشین مورچه‌ای – ویبره”

عروسک بهانه‌گیر – ویبره

عروسک بهانه‌گیر – شعر و داستان کودکان

عروسک بهانه‌گیر
مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :”مامان … مامان من به به می خوام”

ادامه خواندن “عروسک بهانه‌گیر – ویبره”

بابای مدرسه – ویبره

بابای مدرسه – شعر و داستان کودکان

بابای مدرسه
هر هفته روز‌های دوشنبه بچه‌های كلاس سوم فوق‌برنامه ریاضی داشتند و باید یك ساعت بیشتر در مدرسه می‌ماندند. آن روز سركلاس وقتی كه خانم معلم مشغول درس دادن بود، لیلا یكی دوتا مساله را خوب متوجه نشد. برای همین دستش را بلند كرد تا سوال كند، اما خانم معلم به او و همه بچه‌ها گفت كه سوال‌های خود را وقتی كه درس تمام شد، بپرسند.

ادامه خواندن “بابای مدرسه – ویبره”

لامپ چاق و پرخور – ویبره

لامپ چاق و پرخور – شعر و داستان کودکان

لامپ چاق و پرخور
آقای لامپ چاق و پر خور آن بالا وسط اتاق آویزان بود و داشت برای خودش انرژی مصرف می کرد و خوش می گذراند. او تا می توانست برق می خورد. مینا گوشه اتاق نشسته بود و حواسش پیش لامپ چاق بود. مینا با خودش می گفت: « … چه شکم گنده ای دارد. به طور حتم صبح تا شب برق های داخل سیم را قورت می دهد. از بس داغ کرده، لپ هایش حسابی قرمز شده است.»

ادامه خواندن “لامپ چاق و پرخور – ویبره”

خانم پری قابلمه پری – ویبره

خانم پری قابلمه پری – شعر و داستان کودکان

خانم پری قابلمه پری
یک شب توفان شد. خانه ی خانم پری خراب شد. خانم پری رفت و دنبال یک خانه گشت. سر راهش رسید به دو تا قابلمه. یک قابلمه خواب بود. یک قابلمه بیدار بود.

ادامه خواندن “خانم پری قابلمه پری – ویبره”

هلوی خوشمزه – ویبره

هلوی خوشمزه – شعر و داستان کودکان

هلوی خوشمزه
در باغچه کوچک قشنگی روی یک درخت چنار بلند، گنجشک های زیادی لانه داشتند. هر روز صبح وقتی خورشید خانم سرحال و شاداب به آسمان برمی گشت و همه جا را روشن می کرد، گنجشک ها با سر و صدا از لانه هایشان بیرون می آمدند و برای پیدا کردن غذا به هر طرف می رفتند و بقیه روز را هم به بازی و پرواز و حرف زدن با هم دیگر می گذراندند.

ادامه خواندن “هلوی خوشمزه – ویبره”