خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره

خرسی بنام وولستن کرافت – داستانهای کودکان

خرسی بنام وولستن کرافت
نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

ادامه خواندن “خرسی بنام وولستن کرافت – ویبره”

قصه باد و خورشید – ویبره

قصه باد و خورشید – شعر و داستان کودکان

قصه باد و خورشید
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. باد و خورشید دوست های بسیار خوبی برای هم بودند، اما یک روز آقای باد بسیار به خودش مغرور شد و از دوستش خورشید خواست که با هم مسابقه ی قدرت بدهند.

ادامه خواندن “قصه باد و خورشید – ویبره”

چوپان دروغگو – ویبره

چوپان دروغگو – داستانهای کودکان

چوپان دروغگو
روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود.

ادامه خواندن “چوپان دروغگو – ویبره”

شبی در باغ وحش – ویبره

شبی در باغ وحش – داستانهای کودکان

شبی در باغ وحش
پدر سارا کوچولو در باغ وحش کارمی کرد . سارا گاهی همراه پدرش به باغ وحش می رفت و از حیوانات دیدن می کرد . او همیشه عروسکش را با خود به همه جا می برد .

ادامه خواندن “شبی در باغ وحش – ویبره”

میخ در دیوار – ویبره

میخ در دیوار – داستانهای کودکان

میخ در دیوار
یکی بود یکی نبود،  بچه ی کوچک و بداخلاقی بود. روزی پدرش به او کیسه ای پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

ادامه خواندن “میخ در دیوار – ویبره”

میرداماد کیست؟ – ویبره

میرداماد کیست؟ – داستانهای کودکان

میرداماد کیست؟
میرداماد سوار بر اسب در جاده جلو می رفت . شاه عباس و همراهانش کمی جلوتر بودند . شیخ بهائی سوار بر اسب چابکی جلوتر از همه پیش می رفت .

ادامه خواندن “میرداماد کیست؟ – ویبره”

دختر موطلایی – ویبره

دختر موطلایی – شعر و داستان کودکان

دختر موطلایی
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس مادر و آخری خیلی کوچک و خرس بچه نام داشت.

ادامه خواندن “دختر موطلایی – ویبره”

داستان ملا و گوسفند – ویبره

داستان ملا و گوسفند – شعر و داستان کودکان

داستان ملا و گوسفند
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید. در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا راه افتاد.

ادامه خواندن “داستان ملا و گوسفند – ویبره”

نرگس و خواهر کوچولو – ویبره

نرگس و خواهر کوچولو – شعر و داستان کودکان

نرگس و خواهر کوچولو
نرگس از وقتی که فهمیده‌ بود قرار است یک خواهر کوچولو داشته‌ باشد یک دفترچه یادداشت برداشته‌ بود و از تک‌تک دوستانش می‌خواست تا اسم‌های قشنگ دخترانه‌ای را که بلد هستند به او بگویند تا از میان آن‌ها یکی را برای خواهر کوچکش انتخاب کند. دوستانش اسم‌های زیادی را به او پیشنهاد کرده‌بودند و او همه را در دفترش نوشته‌بود.

ادامه خواندن “نرگس و خواهر کوچولو – ویبره”

چشمهای کوچولو – ویبره

چشمهای کوچولو – شعر و داستان کودکان

چشمهای کوچولو
چشمهای کوچولو، داشتن به اطراف نگاه می کردن و منتظر بودن تا خواب از راه برسه و اونا رور آروم آروم ببنده تا حسابی استراحت کنند. اما همینطور که منتظر بودن، یه دفعه برق رفت و تاریکی همه جا رو پر کرد. چشمها دیگه هیچی نمی دیدن.به خاطر همین، زود به مغز تلفن زدن و گفتن ما هیچی نمی بینیم . خبر تاریکی از مغز به قلب رسید و قلب فهمید که تاریک شده و چشمها دیگه هیچی نمی بینن. قلب کوچولو پر از ترس شد.

ادامه خواندن “چشمهای کوچولو – ویبره”

شاهین قدرشناس – ویبره

شاهین قدرشناس – شعر و داستان کودکان

شاهین قدرشناس!
روزی روزگاری مرد کشاورزی در مزرعه مشغول آبیاری بود.در همان وقت شاهین زیبایی که برای شکار یک خرگوش به زمین نزدیک شده بود، در دامی افتاد که مرد کشاورز برای به دام انداختن  یک گراز وحشی که هر شب مزرعه ی او را لگدمال می کرد،کار گذاشته بود.

ادامه خواندن “شاهین قدرشناس – ویبره”

قابلمه ی جادویی – ویبره

قابلمه ی جادویی – شعر و داستان کودکان

قابلمه ی جادویی
در زمان های نه خیلی دور دختری پاک و مومنی بود که با مادرش تنها در شهری زندگی می کردند. آنها خیلی فقیر بودند و چیزی برای خوردن نداشتند. روزی دختر برای پیدا کردن غذا از خانه بیرون رفت و واردجنگل شد. در جنگل به پیرزنی رسید. پیرزن مشکل دختر را می دانست و خواست کمکی به او بکند به همین خاطر قابلمه ی کوچکی به او داد و گفت:«هروقت به قابلمه بگویی “قابلمه بپز”،قابلمه پوره ی خوب وشیرینی برایت می پزد و وقتی بگویی “قابلمه نپز” دیگر نمی پزد.»

ادامه خواندن “قابلمه ی جادویی – ویبره”

مزرعه‌ی گندم – ویبره

مزرعه‌ی گندم – شعر و داستان کودکان

مزرعه‌ی گندم
دهقان زحمت کش از مدتها پیش زمین رو شخم زده بود و خاکهای سفت زمین رو نرم کرده بود. تا زمین آماده ی کاشت گندم بشه .بعد از مدتی بذرهای گندم رو روی زمین پاشید و بهشون آب داد .بذرها کم کم جوونه زدن و سبز شدن و به زحمت خودشونو از زیر خاک بیرون کشیدن .دهقان مهربون هر روز به جوونه های گندم سر می زد و اونها رو آبیاری و نگهداری می کرد .تا اینکه عید از راه رسید و هوا بهتر و بهتر شد گندم ها دیگه بلند قد و طلایی شده بودن و زیر نور خورشید می درخشیدن .

ادامه خواندن “مزرعه‌ی گندم – ویبره”

روباه مریض و گنجشک زرنگ – ویبره

روباه مریض و گنجشک زرنگ – شعر و داستان کودکان

روباه مریض و گنجشک زرنگ
یكی بود یكی نبود. در یك جنگل كوچك و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می‌كردند. خانم گنجشكه بتازگی ۲تا جوجه كوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می‌كرد. روزها به اطراف جنگل می‌رفت تا برایشان غذا پیدا كند و بیاورد، اما چند روزی بود كه آقا روباه مكار دوباره سروكله‌اش پیدا شده بود و دوروبر گنجشك‌ها می‌پرید.

ادامه خواندن “روباه مریض و گنجشک زرنگ – ویبره”

جیر جیرک و موش کور – ویبره

جیر جیرک و موش کور – شعر و داستان کودکان

جیر جیرک و موش کور
جیر جیرک در فصل تابستان کار نمی کرد. او برای سرگرمی خود و حیوانات دیگر ساز می‏زد و آواز می خواند. تابستان تمام شد. سه ماه پاییز هم گذشت و زمستان آمد. جیرجیرک چیزی برای خوردن نداشت. برای این که او در تابستان فقط ساز زده بود و آواز خوانده بود  وغذایی برای فصل زمستان نگه نداشته بود.

ادامه خواندن “جیر جیرک و موش کور – ویبره”

شیر کوچولو و یازدهمین قدم – ویبره

شیر کوچولو و یازدهمین قدم – شعر و داستان کودکان

شیر کوچولو و یازدهمین قدم
مثل همیشه یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. زیر گنبد کبود یک روز صبح زود یک شیر بزرگ بزرگ، یک بچه کوچک کوچک به دنیا آورد. کجا؟توی یک جنگل پر درخت؟ نه! توی یک غار بزرگ؟ نه!

ادامه خواندن “شیر کوچولو و یازدهمین قدم – ویبره”